تبليغاتX
پرســــــه) نوشته هاى يك هيچ)

پرســــــه) نوشته هاى يك هيچ)

مرارت نوشته هاى بشير براتى

 

ترجیح می دهم حقیقی مرا آزار دهی، تا اینکه دروغی آرامم کنی ...

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 2:58 توسط بشير براتى| |

 

بیا و یه قول بزرگ بده تا این وبلاگ همیشه زنده بمونه.منو تنها نذار.هراز گاهی بیا و تنور

 این وب رو داغ کن.منتظر شما و تمامی نظرهای خوبتون هستم.


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 13:7 توسط بشير براتى| |

تــو هنـوز...

بــا تمـامـ نبـودنتــ...

تنهــا پنــاهگــاه مـنـ از ایـنــ آدمهــایـی...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 18:4 توسط بشير براتى| |

ترس از رنج از خود رنج بدتر است...

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 18:3 توسط بشير براتى| |

با کسی که دوستش
داری فیلم نبین ...
آهنگ گوش نده ...
به پیاده روی نرو ...
خاطره نساز !!! ... ...
وقت نبودنش میفهمی که چی میگم

نوشته شده در شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 2:9 توسط بشير براتى| |

جهنـــــمـﮯ بـپـــا میــــکنــد

دلــــــــم / ..

وقـــــتـﮯ

شـــــــعرﮯ بیــــــاید و

تــــو

میــــــان آن نبــــاشــــﮯ .. / .

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 14:54 توسط بشير براتى| |

بـــرایم سیــــگــار بیاوریـــد...میخـــواهــم خــــاطره دود کنــــم...!!

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 14:3 توسط بشير براتى| |

روزنامه ایران در شماره امروز خود تیتر یک ندارد.

 روز گذشته پس از نشست خبری علی​اکبر جوانفکر مشاور رسانه​ای رئیس​جمهور و سرپرست روزنامه ایران، عوامل دادستانی برای بازداشت وی به این روزنامه مراجعه کردند ولی این موضوع پس از ساعتی متوقف شد.

صبح امروز روزنامه ایران به عنوان ارگان دولت، بدون تیتر یک و تنها با عکسی از سردر روزنامه در صفحه نخست منتشرشد.


نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 15:15 توسط بشير براتى| |

مردان هم قلب دارن

فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن است!

مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه میکنند!

شاید ندیده باشی،

اما همیشه اشک هایشان را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند!

هر وقت زن بودنت را میبینم؛

سینه ام را به جلو میدهم،

صدایم را کلفت تر میکنم

... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی !

مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه یک زن مرد باشی ..!

نه بخاطر زورِ بازوها

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:15 توسط بشير براتى| |

گذشت دیگر آن زمان که فقط

یک بار از دنیا می رفتیم

حالا یک بار از شهر می رویم …

یک بار از دیار …

یک بار از یاد…

یک بار از دل …

و یک بار از دست …


نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:10 توسط بشير براتى| |

رفتن بهانه نمی خواهد ، بهانه های ماندن که تمام شوند کافیست......

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 12:5 توسط بشير براتى| |

یه وقتایی ،

         جواب یه حرفایی ،

                یه نفس عمیقه ..

                         بزار تو دلت بمونه ..

                                 این جوری قشنگ تره

نوشته شده در سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 11:25 توسط بشير براتى| |

 

من خودم درزندان،ازبازجوی کودن وبی سوادخودم پرسیدم.که شاه باآن همه تبلیغی که ماازنامسلمانی اوهوارکشیدیم، به یک اصولی پایبندبودمثلابه یک زندانی اجازه می دادبعدازاتمام محکومیتش،به سرکارقبلی اش برود.یک دانشجوبعداززندان به سرکلاسش برمی گشت،هرگزدرآن زمان به خانوادهء زندانیان کاری نداشت.حریم خصوصی مردم محترم بود.وقتی هم که دیدمردم نمی خواهندش،چمدانهایش رابست ورفت وازوقوع یک جنگ داخلی جلوگیری کرد.که بازجوی بی سوادوکودن من درپاسخ به حرفهای من گفت:شاه همین کارهاراکردکه ورافتادماکه خیال ورافتادن نداریم
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 3:37 توسط بشير براتى| |

هیچ کس نفهمید خدا هم تنهاییش را فریاد میزند
«قل هو الله احد»
خدایا تا الان کنارم بودی...از الان به بعد هم کنارم باش و تنهام نذار
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 12:14 توسط بشير براتى| |

-سیگارمیکشی؟-آره عیبی داره؟-بده بمنم یکی بکشم-مگه سیگاری هستین؟دوست دارم یکی بکشم توچرامیکشی؟-من همینجوری شماچرا؟-منم همینجوری

بسته سیگار مشکی رابه سمتم میگیرد چادرش به کناری می رودزودجمعش میکندیکی برمیدارم وآتش میزنم .بااولین پک سرفه می آید حلقم می خواهد بزندبیرون وپک بعدی سرفه هاتندتر وخش دارترمیشودوچشمانم پرازاشک.

سیگارراازدستم میگیرد ولیوان آب رامی دهد می نوشم کمی آرام می شودم می پرسد:چراکشیدی؟

-توچی فکرمیکنی؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 23:11 توسط بشير براتى| |

تصاویر دسته گل جدید در جشن آب پاشی پارک آب وآتش تهران 

ادامه مطلب یادتون نره


ادامه مطلب
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 14:53 توسط بشير براتى| |

تنها شعری که از شهریار اینقد دوسش دارم :

در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم

عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود 

بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم

دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز 
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم ....
 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 18:4 توسط بشير براتى| |

 
عقل کجا پی برد شیوه‌ی سودای عشق  باز نیابی به عقل سر معمای عشق
عقل تو چون قطرهای است مانده ز دریا جدا  چند کند قطرهای فهم ز دریای عشق
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد         هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی  راست بود آن زمان از تو تولای عشق
ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم         خام بود از تو خام پختن سودای عشق
عشق چو کار دل است دیده‌ی دل باز کن جان عزیزان نگر مست تماشای عشق
دوش درآمد به جان دمدمه‌ی عشق او گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق
چون اثر او نماند محو شد اجزای او جای دل و جان گرفت جمله‌ی اجزای عشق
هست درین بادیه جمله‌ی جانها چو ابر قطره‌ی باران او درد و دریغای عشق
تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه پنجم مرداد 1390ساعت 8:31 توسط بشير براتى| |

 
   
    اینجا هوا بد است رگبار و طوفان از ریشه می کند حتی درخت پیر و تنومند باغ را   اینجا هوا بد است این باد لعنتی برهم زده آرامش دریای پاک را   اینجا هوا بد است سرما زده به دل های گر م ما خورشید یخ زده امید رخت بر کشیده از دیار ما   اینجا هوا بد است اینجا نه جای ماندن و سکنا گزیدن است این...
 
                                                                                                                                                             از نرگس بابایی
نوشته شده در سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 17:53 توسط بشير براتى| |

حسرت همیشگی

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

 

ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 2:43 توسط بشير براتى| |