پرســــــه) نوشته هاى يك هيچ)
مرارت نوشته هاى بشير براتى
بیا و یه قول بزرگ بده تا این وبلاگ همیشه زنده بمونه.منو تنها نذار.هراز گاهی بیا و تنور این وب رو داغ کن.منتظر شما و تمامی نظرهای خوبتون هستم.
روزنامه ایران در شماره امروز خود تیتر یک ندارد. روز گذشته پس از نشست خبری علیاکبر جوانفکر مشاور
رسانهای رئیسجمهور و سرپرست روزنامه ایران، عوامل دادستانی برای بازداشت
وی به این روزنامه مراجعه کردند ولی این موضوع پس از ساعتی متوقف شد. صبح امروز روزنامه ایران به عنوان ارگان دولت، بدون تیتر یک و تنها با عکسی از سردر روزنامه در صفحه نخست منتشرشد.
مردان هم قلب دارن فقط صدایشان، یواش تر از صدای قلب یک زن
است! مرد ها هم در خلوتشان برای عشقشان گریه
میکنند! شاید ندیده باشی، اما همیشه اشک هایشان
را در آلبوم دلتنگیشان قاب میکنند! هر وقت زن بودنت را میبینم؛ سینه ام را
به جلو میدهم، صدایم را کلفت تر میکنم ... تا مبادا...لرزش دست هایم را ببینی
! مرد که باشی ... دوست داری ... از نگاه
یک زن مرد باشی ..! نه بخاطر زورِ بازوها
یک بار از دنیا می رفتیم حالا یک بار از شهر می رویم … یک بار از دیار … یک بار از یاد… یک بار از دل … و یک بار از دست …
رفتن بهانه نمی خواهد ، بهانه های ماندن که تمام شوند کافیست......
جواب یه حرفایی ، یه نفس عمیقه .. بزار تو دلت بمونه .. این جوری قشنگ تره
-سیگارمیکشی؟-آره عیبی داره؟-بده بمنم یکی بکشم-مگه سیگاری هستین؟دوست دارم یکی بکشم توچرامیکشی؟-من همینجوری شماچرا؟-منم همینجوری بسته سیگار مشکی رابه سمتم میگیرد چادرش به کناری می رودزودجمعش میکندیکی برمیدارم وآتش میزنم .بااولین پک سرفه می آید حلقم می خواهد بزندبیرون وپک بعدی سرفه هاتندتر وخش دارترمیشودوچشمانم پرازاشک. سیگارراازدستم میگیرد ولیوان آب رامی دهد می نوشم کمی آرام می شودم می پرسد:چراکشیدی؟ -توچی فکرمیکنی؟ در وصل هم زعشق تو ای گل در آتشم عاشــق نمی شوی کـه ببینی چــه می کشم با عقل آب عشق به یک جو نمــی رود بیــچاره مــن ، کــه ساخــته از آب و آتــشم دیشب سرم به بالــش ناز وصـال و باز حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز ناتمام... تا نگاه می کنی: پیش از آنکه با خبر شوی لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود آی... ناگهان
ادامه مطلب
بــا تمـامـ نبـودنتــ...
تنهــا پنــاهگــاه مـنـ از ایـنــ آدمهــایـی...
داری فیلم نبین ...
آهنگ گوش نده ...
به پیاده روی نرو ...
خاطره نساز !!! ... ...
وقت نبودنش میفهمی که چی میگم
دلــــــــم / ..
وقـــــتـﮯ
شـــــــعرﮯ بیــــــاید و
تــــو
میــــــان آن نبــــاشــــﮯ .. / .
بـــرایم سیــــگــار بیاوریـــد...میخـــواهــم خــــاطره دود کنــــم...!!


من خودم درزندان،ازبازجوی کودن وبی سوادخودم پرسیدم.که شاه باآن همه تبلیغی
که ماازنامسلمانی اوهوارکشیدیم، به یک اصولی پایبندبودمثلابه یک زندانی
اجازه می دادبعدازاتمام محکومیتش،به سرکارقبلی اش برود.یک دانشجوبعداززندان
به سرکلاسش برمی گشت،هرگزدرآن زمان به خانوادهء زندانیان کاری نداشت.حریم
خصوصی مردم محترم بود.وقتی هم که دیدمردم نمی خواهندش،چمدانهایش رابست ورفت
وازوقوع یک جنگ داخلی جلوگیری کرد.که بازجوی بی سوادوکودن من درپاسخ به
حرفهای من گفت:شاه همین کارهاراکردکه ورافتادماکه خیال ورافتادن نداریم
«قل هو الله احد»
خدایا تا الان کنارم بودی...از الان به بعد هم کنارم باش و تنهام نذار
صبح است وسیل اشک به خون شسته بالشم ....
ادامه مطلب
عقل کجا پی برد شیوهی سودای عشق
باز نیابی به عقل سر معمای عشق
عقل تو چون قطرهای است مانده ز دریا جدا
چند کند قطرهای فهم ز دریای عشق
خاطر خیاط عقل گرچه بسی بخیه زد
هیچ قبایی ندوخت لایق بالای عشق
گر ز خود و هر دو کون پاک تبرا کنی
راست بود آن زمان از تو تولای عشق
ور سر مویی ز تو با تو بماند به هم
خام بود از تو خام پختن سودای عشق
عشق چو کار دل است دیدهی دل باز کن
جان عزیزان نگر مست تماشای عشق
دوش درآمد به جان دمدمهی عشق او
گفت اگر فانیی هست تو را جای عشق
جان چو قدم در نهاد تا که همی چشم زد
از بن و بیخش بکند قوت و غوغای عشق
چون اثر او نماند محو شد اجزای او
جای دل و جان گرفت جملهی اجزای عشق
هست درین بادیه جملهی جانها چو ابر
قطرهی باران او درد و دریغای عشق
تا دل عطار یافت پرتو این آفتاب
گشت ز عطار سیر، رفت به صحرای عشق
ادامه مطلب
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !
چقدر زود
دیر می شود!
ادامه مطلب



